خانه
گاما

درسنامه آموزشی از من تا خدا (تربیت دینی) کلاس هفتم

درس 7: تویی آبادی زندگی‌ام

بازدید100/5 K
تاریخ بروزرسانی1403/08/19

دو ساعتی می‌شود که مشغول گوشی هستم از این صفحه به آن صفحه، از این کانال به آن کانال. بازهم مادرم سر می‌رسد و نصیحت‌هایش شروع می‌شود:

- بچه‌جان! چقدر بگویم وقتت را پای این گوشی تلف نکن؟

نمی‌توانم چشم از گوشی بردارم. پس بی‌اعتنا ادامه می‌دهم. مادرم با لحن گلایه‌آمیزی می‌گوید: «کلی کار داریم. کمکم که نمی‌کنی هیچ، بازهم نشسته‌ای و وقتت را تلف می‌کنی؟!»

این را می‌گوید و می‌رود. صدایی به‌ گوشم می‌خورد. به‌دنبالش می‌گردم. کسی را می‌بینم که چهرهٔ خیلی زشتی دارد. صدا از پشت‌سر او می‌آید.

بلند می‌شوم به‌سمت صدا بروم، که آن زشت‌رو به‌طرفم می‌آید، لبخندی به‌لب دارد و نزدیکم که می‌شود، به‌پشت سرش اشاره می‌کند و می‌گوید: «می‌خواهی بروی پیش نعیم؟ محلش نگذار. او به هرکسی می‌رسد، صدایش می‌زند تا به او توجه کنند.»

بعد هم شروع می‌کند به تعریف کردن از من:

- آفرین! آشنایی‌ات با دنیای مجازی ستودنی است. فقط حیف که برایش وقتِ کمی می‌گذاری. نعیم نزدیک‌تر می‌شود. زشت‌رو مقابل نعیم می‌ایستد تا نگذارد نزدیک‌تر شود، اما نمی‌تواند. نعیم چقدر آشناست! انگار شبانه‌روز کنارش بوده‌ام.

نزدیک که می‌شود، می‌گویم: «چهره‌ات برایم خیلی آشناست. می‌شود خودت را معرفی کنی؟»

چرخی می‌زند و می‌گوید: «نگاهم کن.»

نگاهش می‌کنم. انگار به‌یک آینه تبدیل شده است. تصویرم لحظه‌به‌لحظه در آن تغییر می‌کند. ابتدا خودم را می‌بینم که روی پا ایستاده‌ام. سپس خودم را می‌بینم که نمی‌توانم روی پایم بایستم. آینه مثل دفتر ورق می‌خورد. تصویر خودم را می‌بینم با چشمانی باز و بینا، ولی یک‌ لحظه بعد، همه‌جا تاریک می‌شود. همین‌طور که دفترِ آینه ورق می‌خورد، حواس من هم به‌نعمت سلامتی‌ام جمع می‌شود.

به نعیم می‌گویم: «آیا تو سلامتی من هستی؟»

می‌گوید: «هم بله و هم خیر. سلامتی تو هستم. ولی چیزهای دیگری هم هستم.»

نعیم دوباره چرخ می‌زند و می‌گوید: «مرا نگاه کن.»

باز هم به آینه تبدیل می‌شود و من زندگی‌ام را در آن مرور می‌کنم. روزهای نخستِ تولدم را می‌بینم. مادرم را هم می‌بینم که شب و روز با مهربانی، حواسش جمع من است. اما لحظهٔ بعد، مادری را می‌بینم که مرا دوست ندارد. مرا بی‌اعتنا گوشه‌ای رها کرده و من دارم گریه می‌کنم.

بازهم آینه ورق می‌خورد. پدرم را می‌بینم که برای آسایش ما زحمت می‌کشد. لحظهٔ بعد، پدرم را می‌بینم که عوض شده؛ بی‌مسئولیت است. من و مادر و برادر و خواهرانم را در سختی رها کرده و دنبال خوشی‌های خودش می‌رود.

به نعیم می‌گویم: «آیا تو خانواده من هستی؟»

می‌گوید: «هم بله، هم خیر. خانوادهٔ تو هستم، ولی چیزهای دیگری هم هستم. من همهٔ نعمت‌هایی هستم که تو در اختیار داری اما حواست به آن‌ها نیست.»

ایستگاه تفکر (صفحهٔ 90 کتاب درسی)

 

طبق الگوی زیر، نعمتی را بنویسید که با آخرین حرف کلمهٔ قبلی شروع شود.

این کار را تا چهار نعمت ادامه دهید.
«خورشید، دریا، آسایش، شب، باد، دست، تندرستی، یادگیری»

اکنون در ذهنتان مانند راوی داستان، بودن یا نبودنِ هریک از نعمت‌های بالا را در آینهٔ ورق‌زن تصور کنید. سپس در هر مرحله احساس خود را در یک کلمه یا عبارت کوتاه بیان کنید.

خورشید نماد زندگی است، نه فقط از جنبه‌ی فیزیکی بلکه از بعد روانی نیز، نور خورشید احساس امید و رشد را در فرد زنده نگه می‌دارد. نبود آن به معنای فقدان حیات و پیشرفت است.
دریا نمادی از آرامش، وسعت و رهایی است. نبود دریا، زمین را به مکانی خشک و بی‌روح تبدیل می‌کند که بدون تنوع و تغییر، احساس تهی بودن و انزوا را ایجاد می‌کند.
آسایش در معنای فراهم آوردن فضای روانی و جسمی راحت است. زندگی بدون آسایش می‌تواند به شرایطی پر از فشار و تنش تبدیل شود که برای افراد خسته‌کننده و ناکارآمد است.
شب نه تنها فرصتی برای استراحت است، بلکه فضایی برای تامل و بازسازی است. نبود شب باعث به هم ریختن تعادل زیستی انسان‌ها می‌شود و بی‌قراری را در پی دارد.
باد نماد تغییر، حرکت و تنفس است. زندگی بدون باد، محیطی ایستا و بدون روح خواهد بود که پیشرفت و آزادی را مختل می‌کند.
دست نماد قدرت، توانایی و تعامل است. نبود دست‌ها فرد را با محدودیت‌های جدی روبه‌رو می‌کند و احساس ناتوانی و وابستگی را به همراه دارد.
تندرستی اساس هرگونه فعالیت و تحقق آرزوها است. نبود سلامتی می‌تواند نه تنها جسم، بلکه روح انسان را هم تحت تأثیر قرار دهد و آن را در حالت رکود و ضعف نگه دارد.
یادگیری عامل پیشرفت و تحول در زندگی است. بدون یادگیری، انسان در دنیای محدود و بدون تغییر باقی می‌ماند و از فرصت‌های رشد و بهبود خود بی‌بهره می‌شود.

خجالت می‌کشم و حرف را عوض می‌کنم. می‌پرسم: «زشت‌رو کیست؟»

همان موقع، زشت‌رو می‌پرد وسط حرف من و نعیم و می‌گوید: «مرا می‌گویی؟»

دوست ندارم نگاهش کنم، اما برای لحظه‌ای زیبا می‌شود و می‌گوید: «اگر جواب نعیم را بدهی دیگر رهایت نمی‌کند!»

زشت‌رو صدایش را آن‌قدری بالا می‌برد تا من حرف نعیم را نشنوم. گوشم را تیز می‌کنم و به‌سختی می‌شنوم نعیم می‌گوید: «این همان دشمن قسم خورده‌ای است که سر راه بندگان خدا نشسته تا آن‌ها را از راه به‌در کند.»

بدون معطلی می‌پرسم: «اسمش چیست؟»

می‌گوید: «چون از درگاه الهی رانده شده، به او می‌گویند رجیم. نشانهٔ موفقیتش را هم شاکر نبودن انسان‌ها می‌داند.»

از نعیم می‌پرسم: «او به من و تو چه‌کار دارد؟»

نعیم می‌گوید: «اگر بین من و تو فاصله بیندازد، یعنی بین تو و شکرگزاری فاصله انداخته است. تو زمانی می‌توانی بندهٔ شاکری باشی که حواست به‌نعمت‌ها باشد و آن‌ها را فراموش نکنی.»

می‌گویم: «رجیم از شاکر نبودن ما چه‌‌چیزی به‌دست می‌آورد؟»

نعیم می‌گوید: «وقتی خدا آدم را آفرید، به فرشته‌ها فرمان داد در برابر آدم سجده کنند. اما خودبزرگ بینی‌رجیم، به او اجازه نداد فرمان خدا را اطاعت کند. همین‌ هم باعث شد او از درگاه الهی رانده شود. چون رانده‌شدن رجیم، به‌خاطر مقام انسانیت بود، او با انسان بودن تو مشکل دارد.»

می‌گویم: «این چه‌ربطی به تلاش رجیم برای شاکر نبودن ما انسان‌ها دارد؟»

می‌گوید: «چون اگر کسی شکرگزار نعمت‌ها نباشد، در حقیقت انسان نیست.»

از شدت تعجب چند لحظه‌ای خشکم می‌زند. نعیم تعجب مرا که می‌بیند، حرفش را این‌گونه ادامه می‌دهد:

- امام سجاد در دعای اول از کتاب صحیفهٔ سجادیه به خدا می‌گوید:

حمد و سپاس برای خدایی‌ست که اگر در برابر نعمت‌های پیاپی‌اش، شیوۀ شکرگزاری را به‌بندگان یاد نداده بود، آن‌ها از نعمت‌ها استفاده می‌کردند، ولی خدا را سپاس نمی‌گفتند و روزی خدا در زندگیشان گشایش ایجاد می‌کرد، ولی شکرش را به‌جا نمی‌آوردند. در این‌صورت، از مرزهای انسان بودن بیرون می‌رفتند و پا به‌دنیای حیوان بودن می‌گذاشتند. یعنی آن‌طور می‌شدند که خدا در کتاب استوار خود فرموده: آنان مثل چارپایان هستند. نه، بلکه از چارپایان هم گمراه‌تر.

سرم را پایین می‌اندازم و می‌گویم: «کاش حواسم باشد انسان باقی بمانم. همین، کمک بزرگی است برای اینکه تو را از یاد نبرم.»

نعیم لبخند به‌لب می‌گوید: «حالا می‌خواهم آیه‌ای برایت بخوانم که یک طرفش مژده است و طرف دیگرش هشدار.»

کمی مکث می‌کند و قسمت اول آیه را با شوق و قسمت دومش را با ترس می‌خواند:

لَئِن شَکَرتُم لَأَزِیدَنَّکُم وَ لَئِن کَفَرتُم إِنَّ عَذَابِی لَشَدِیدٌ (ابراهیم؛ آیهٔ 7)
اگر شکرگزاری کنید [نعمت خود را] بر شما خواهم افزود و اگر ناسپاسی کنید، مجازاتم شدید است.

نعیم ادامه داد: «شکرگزاری باعث افزایش نعمت‌ها در دنیا می‌شود و ناشکری نیز مجازات انسان را به‌دنبال دارد.»

از لطف نسیم، گل شود گلگون‌تر

زیباتر و دلرباتر و موزون‌تر

پاکیزه‌دلان همیشه نعمت‌ها را

با شکر و سپاس می‌کنند افزون‌تر

محمدجواد غفورزاده

چیزی به‌ذهنم می‌رسد و می‌پرسم: «پس یعنی برخی از مشکلات زندگی ما انسان‌ها، نتیجهٔ شکرگزار نبودنمان است؟»

نعیم جوابم را با حدیثی از پیامبر خدا (ص) می‌دهد:

یکی از گناهانی که عقوبتش فوری‌ست و در این دنیا اتفاق می‌افتد و به آخرت واگذار نمی‌شود، همین ناسپاسی است.

نعیم که متوجه شد ذهن من حسابی مشغول آثار شکرگزاری در این دنیاست از فرصت استفاده کرد و گفت: «البته این را هم بگویم که اگر شکرگزار باشی، علاوه‌بر دنیا، آخرتت هم آباد می‌شود.»

می‌گویم: «کمی بیشتر برایم بگو.»

می‌گوید: «رتبهٔ بهشتی‌ها یکسان نیست. بالاترین رتبه‌های بهشت متعلق به انبیا و امامان است و پس از آن متعلق به کسانی که در راه خدا شهید شده‌اند. خدا آدم‌های شکرگزار را در بهشت، در ردیف انبیا و اولیای الهی و شهدا قرار می‌دهد. همهٔ اینهایی که گفتم در دعای اول صحیفهٔ سجادیه بود.»

خیلی هیجان‌آور و تأمل برانگیز است.

ایستگاه تفکر (صفحهٔ 93 کتاب درسی)

 

باتوجه به آنچه آموختید، فواید شکرگزاری از نعمت‌های الهی را با کمک هم‌گروهی‌های خود فهرست کنید.
1- افزایش نعمت‌ها 2- حل مشکلات 3- همنشینی با پیامبران و امامان در بهشت 4- ماندن در دایره آدمیت

قصه: مصطفی و گنجشک تشنه

خب چه کار کنم؟ تشنه بودم. اگر هوای خردادماه شهر سوسنگرد به تنت خورده باشد، می‌فهمی که گرما و تشنگی چه‌بلایی سر گنجشک کوچکی مثل من می‌آورد. هرچه گشتم، آب پیدا نکردم. تشنگی امانم را بریده بود که نگاهم خورد به یک ماشین درب و داغان. ارتفاع پروازم را کم کردم و نشستم کنار رادیات ماشین. به امید آب، سرم را پایین آوردم، اما تا چشم باز کردم، پایم‌لیز خورد و افتادم و پرهایم گیر کرد به پره‌های رادیات.

تندتند بال‌وپر می‌زدم و تقلا می‌کردم تا شاید آزاد شوم، اما هیچ فایده‌ای نداشت. هنوز در قلبم امیدکوچکی داشتم که ناگهان صدای پایی آمد. هرچه نزدیک‌تر می‌شد، دلم آرام‌تر می‌شد. از حرف‌هایی که می‌زد، معلوم بود صدایم را شنیده است. سریع دست به‌کار شد تا مرا آزاد کند.

خوب که نگاهش کردم، شناختمش. او چمران بود. همان مردی که مادرم بارها قصه‌اش را برایم تعریف کرده بود حالا داشتم او را با چشم خودم می‌دیدم.

از مادرم شنیده بودم چمران بندهٔ شاکر خداست. خدا نعمت‌های زیادی به او داده و او هم هیچ‌گاه از شکرگزاری غفلت نکرده است. هوش بالایی دارد، هنرمند است؛ هم‌عکاسی می‌کند و هم‌نقاشی. باهمه مهربان است. از طرفی، ذهن نظامی خوبی دارد و دشمن را عاجز می‌کند.

چمران شاگرد زرنگ مدرسه بود. بعدهم با رتبهٔ 15 در کنکور قبول شد. وارد دانشکدهٔ فنی دانشگاه تهران شد. لیسانسش را که گرفت، از امتیاز شاگرد اولی‌اش استفاده کرد و رفت به دانشگاهی در آمریکا. دکترایش را از دانشگاه بهترین دانشگاه آمریکا یعنی بِرکلی گرفت؛ آن‌هم در رشتهٔ مهم فیزیک پلاسما.

چمران موقعیت‌های خوبِ زندگی‌اش را از دل سختی‌ها به‌دست آورده بود و باور داشت سختی‌ها هم نعمت خدا هستند، پس شکرشان را به‌جا می‌آورد و می‌گفت: «خدایا! چه فرصت درخشانی به من دادی تا در دریای درد، غرق باشم و همه را تحمل کنم. مرا با مظلومین همراه کردی و در برابر دشمنان قرار دادی تا از دردمندان محافظت کنم.»

چمران هنوز داشت برای نجات من تلاش می‌کرد و من هم داشتم جیک‌جیک می‌کردم و حرف‌های مادرم را توی ذهنم مرور می‌کردم. مادرم گفته بود وقتی چمران با ماشین از روستایی به روستای دیگر می‌رفت، گاهی کنار جاده، کودکی را می‌دید که نشسته است و گریه می‌کند. به راننده می‌گفت نگه‌دارد. پیاده می‌شد و کودک را در آغوش می‌گرفت، اشک‌های او را پاک می‌کرد و چند دقیقه کنارش می‌نشست. اگر نمی‌توانست برایش کاری کند، همراه او گریه می‌کرد. همین چمران مهربان، وقتی شهر پاوه در محاصره دشمنان قرار گرفت، با کمترین امکانات، چنان حماسه‌ای آفرید که داستانش هنوز هم زبان‌به‌زبان میان کردها می‌چرخد. چمران هم پاوه را از دست دشمن آزاد کرد و هم در دل جنگ‌ها و دشواری‌ها حواسش به نعمت‌های خدا بود.

او به خدا می‌گفت: «خدایا! تو را شکر می‌کنم که به من نعمت توکّل و رضایتمندی عطا کرده‌ای و در سخت‌ترین طوفان‌ها و خطرناک‌ترین گردا‌ب‌ها، آن‌چنان به من اطمینان و آرامش دادی که با تمام پستی‌ها و بلندی‌های سرنوشت آشتی کردم و به آن‌چه برایم مقدر کرده‌ای، رضایت دادم.»

مادرم می‌گفت مصطفی در دانشگاه بِرکلی آمریکا به‌قدری موفق بود که توانست در یکی از مراکز تحقیقاتی بزرگ آمریکا مشغول به‌کار شود. اما روزی چمران به این نتیجه رسید که حضورش در آن مرکز تحقیقاتی کمک به کشوری است که به مردم دنیا ظلم می‌کند. پس تصمیم گرفت به موفقیتش در آمریکا پشت کند. او شکر نعمت استعدادش را در کمک نکردن به ظالم می‌دید.

مادرم از تیزبینی و آینده‌نگری چمران تعریف می‌کرد و می‌گفت: «او می‌دانست ایران در آینده نیازمند نیروهایی‌ست که بتوانند مقابل دشمنان بایستند و بجنگند. به‌همین خاطر، آمریکا را رها کرد و به مصر رفت. آموزش‌های نظامی چریکی را در مصر دید و بعد هم به لبنان رفت.

چمران هنوز هم آچار به‌دست، داشت تلاش می‌کرد تا نجاتم بدهد. بالاخره به‌دست چمران نجات پیدا کردم. چشم‌هایش خسته بود. با لحنی آرامش‌بخش به من گفت: «آزادت می‌کنم تا بروی.» خوشحال شدم. بعد شنیدم زیر لب حرف‌هایی می‌زند. گوش‌هایم را تیز کردم. انگار داشت با خدا مناجات می‌کرد.

- خدایا! به آزادی این پرنده قَسَمت می‌دهم جان مرا هم آزاد کن.

حرفش نگران کننده بود. پرتابم کرد به‌طرف آسمان ولی من اوج نگرفتم؛ همان پایین ماندم. چمران روبه خورشید ایستاد و بازهم با خدا حرف زد:

- خدایا! دل شکسته‌ام. هیچ آرزویی ندارم. دنیا برایم تنگ است. فقط می‌خواهم با خودت تنها باشم.

طاقت نداشتم باقی مناجاتش را بشنوم. به‌همین خاطر، پر زدم و اوج گرفتم و از او دور شدم. گنجشک‌های شهر دهلاویه بعداً به من گفتند دکتر مصطفی چمران، کمی بعد از آزاد کردن من، از قفسِ تنگِ دنیا آزاد شده و به شهادت رسیده است.

ایستگاه تفکر (صفحهٔ 96 کتاب درسی)

 

ویژگی‌های شاکر بودن از نظر شهید چمران چه بود؟
آگاهی از نعمت‌ها: شکرگزاری زمانی واقعی است که انسان از ارزش نعمت‌های خداوند آگاه باشد.
قدردانی در همه شرایط: شاکر بودن یعنی قدردانی در هر شرایط، حتی در سختی‌ها.
اعتماد به خداوند: شکرگزاری همراه با توکل و اعتماد به تدابیر خداوند است.
تسلیم اراده الهی: شاکر بودن یعنی پذیرش مشیت الهی در زندگی.
خدمت به دیگران: شکرگزاری در عمل به کمک به دیگران و خدمت به مردم نمود پیدا می‌کند.

احکام: گربه‌ بازی و حق‌ حیوان

در راه مسجد، میومیوی یک گربه، رشتهٔ افکارم را پاره کرد. دیدم سه نفر از بچه‌های محله، یک بچه‌گربه را گرفته‌اند و مثل توپ به‌طرف هم پرت می‌کنند. او را روی هوا می‌گیرند و باز برای یکی دیگر پرت می‌کنند. گاهی بچه‌گربه از دست یکی از بچه‌ها به زمین می‌افتاد و صدایش بلندتر می‌شد. بچه‌ها هم باصدای بلند می‌خندیدند. چندنفر هم آن‌ها را تماشا می‌کردند و برایشان دست می‌زدند.

مادر بچه‌گربه هم بالای دیوار بود و داشت ناله‌کنان این صحنه را نگاه می‌کرد و کاری از دستش برنمی‌آمد. خیلی دلم سوخت؛ هم برای بچه‌گربه و هم برای مادرش.

حواسشان به اطراف نبود. رفتم جلو. وقتی یکی‌شان بچه‌گربه را پرتاب کرد، روی هوا گرفتمش. او را در آغوش فشردم و نوازشش کردم. داد و هوار بچه‌ها بلند شد و به‌طرفم آمدند.

یکی گفت: «چرا بازی را خراب می‌کنی؟»

سرم را بلند کردم و گفتم: «دلتان می‌آید این حیوان زبان بسته را اذیت کنید؟ مگر نمی‌بینید مادرش چطور ناله می‌کند؟»

یکی‌دیگر جلو آمد که بچه‌گربه را از دستم بگیرد. دستش را دراز کرد و گفت: «این حیوان است، آدم که نیست.»

خودم را عقب کشیدم و بچه‌گربه را بهش ندادم. می‌خواستم حرفی هم بزنم که حاج آقای محمدی نزدیکمان شد. بچه‌ها تا او را دیدند، خودشان را جمع‌وجور کردند. حاج آقا تا گربه را در بغل من دید، خندید و گفت: «این توی بغل تو چه‌کار می‌کند؟ مشکلی برایش پیش آمده؟»

یکی از بچه‌ها گفت: «حاج آقا! شما چیزی بگویید. آمده و مزاحم بازی ما شده. مگر این مردم آزاری نیست؟»

حاج آقا نگاهی به من کرد و گفت: «مگر چه‌کار کرده‌ای که بهت می‌گویند مزاحم؟»

بچه گربه میومیوی دیگری کرد و مادرش هم جوابش را داد. قبل از اینکه جواب حاج آقا را بدهم، گفتم: «حاج آقا! اول این بچه‌گربه را ببرم پیش مادرش؟»

حاج آقا برگشت و به گربهٔ بالای دیوار نگاه کرد. گربه میومیوی آرامی کرد و حاج آقا گفت: «حتماً ببر. زود باش.»

تا خواستم بلند شوم، بچه‌ها گفتند: «نه حاج آقا! بازیمان تازه داشت گرم می‌شد.»

حاج آقا باتعجب گفت: «نکند داشتید با این بچه‌گربه بازی می‌کردید؟»

بچه‌ها گفتند: «خب بله، مگر ایرادی دارد؟»

حاج آقا به من گفت: «زودتر بچه‌گربه را به مادرش برسان.»

بچه‌گربه را پای دیوار گذاشتم و زود برگشتم. گربه‌مادر از دیوار پایین آمد و بچه‌گربه را به‌دندان گرفت و مثل باد دوید و رفت.

بعد حاج آقا روبه ما کرد و گفت: «بچه‌های عزیزم! حیوانات هم مثل انسان‌ها حق و حقوقی دارند. ما نباید آن‌ها را اذیت کنیم. آزاردادن حیوانات گناه دارد.»

یکی از بچه‌ها خندید و گفت: «حق‌النّاس را شنیده بودیم، اما حق حیوان را اولین‌بار است می‌شنویم.»

حاج آقا گفت: «طبق حکم دین، ما اجازه نداریم حیوانی را که کاری به‌کار ما ندارد، اذیت کنیم.»

یکی‌دیگر از بچه‌ها گفت: «اگر گنجشکی که بالش شکسته و نمی‌تواند پرواز کند، توی حیاط خانهٔ ما گیر بیفتد، ما اجازه نداریم با آن بازی کنیم؟ یا مثلاً مورچه‌ها را هم نباید اذیت کنیم؟»

حاج آقا گفت: «اگر بازی شما باعث آزار آن حیوان می‌شود، نه‌خیر، نمی‌توانید با آن بازی کنید.»

یکی دیگر از بچه‌ها گفت: «من که حتی با مگس‌های خانه هم‌بازی می‌کنم. مگسی را می‌گیرم، اول یک بالش را می‌کنم و رهایش می‌کنم. بعد دوباره می‌گیرمش و بال دیگرش را هم می‌کَنم. خیلی خوش می‌گذرد.»

حاج آقا گفت: «حیوان آزاردهنده را می‌شود کشت. ولی نباید حیوان را حتی اگر آزاردهنده باشد، اذیت یا زجرکُش کنیم.»

یکی از بچه‌ها با ناراحتی گفت: «پس تکلیف اذیت‌هایی که تا الآن کردیم چی می‌شود؟»

حاج آقا لبخندی زد و گفت: «حالا که فهمیدید اشتباه کرده‌اید، از خدا معذرت‌خواهی کنید و تصمیم بگیرید که دیگر حیوانات را اذیت نکنید.»

دیگر نزدیک اذان بود. حاج آقا و بچه‌ها باهم به‌طرف مسجد رفتند.

ایستگاه تفکر (صفحهٔ 100 کتاب درسی)

 

تا به‌حال چه رفتارهایی باحیوانات دیده‌اید که حیوان‌آزاری به‌شمار می‌آمده است؟
ضرب و شتم حیوانات / رها کردن در شرایط نامناسب / استفاده در نمایش‌ها یا مسابقات غیر انسانی / محروم کردن از غذا و آب / نگهداری در فضاهای کوچک و محدود / آزمایش‌های بی‌رحمانه / کشتن بی‌دلیل یا با روش‌های دردناک

سؤالات پایان درس (صفحهٔ 100 تا 101)

 

1- عبارت قرآنی «لَئِن شَکَرتُم لَأَزِیدَنَّکُم» چه پیامی دارد؟
الف) افزایش نعمت در سایهٔ شاکر بودن
ب) امیدواری به رحمت‌ الهی

2- چه رابطه‌ای بین انسان بودن و شکرگزاری وجود دارد؟ توضیح دهید.
شکرگزاری نه تنها نشانه‌ای از انسانیت است، بلکه به عنوان یک ویژگی اخلاقی اساسی برای داشتن زندگی معنا دار و درست در نظر گرفته می‌شود. اگر فردی شکرگزار نعمت‌ها نباشد، در واقع از درک ارزش زندگی و نعمات الهی غافل است. این فاصله گرفتن از شکرگزاری، به نوعی فاصله گرفتن از حقیقت انسان بودن است. انسان واقعی کسی است که به نعمت‌های کوچک و بزرگ زندگی توجه کرده و با شکرگزاری به خداوند، نسبت به آنها قدردانی می‌کند. شکرگزاری، روح انسان را پاک‌تر و به او احساس نزدیکی به خالقش می‌دهد.

3- جایگاه انسان‌های شاکر در بهشت چگونه است؟
انسان‌های شاکر در بهشت در کنار پیامبران و امامان قرار دارند و از نعمت‌های الهی بهره‌مند می‌شوند. شکرگزاری باعث نزدیکی به خدا و ارتقاء مقام در آخرت می‌شود.

4- من تصمیم دارم رجیم را شکست دهم تا بین من و نعیم فاصله نیندازد. اگر در موقعیت من بودید چه می‌کردید؟
الف) خسته و گرسنه از مدرسه برگشتم. دیدم مادرم غذایی درست کرده که مورد علاقه‌ام نیست با اینکه غذایی مورد علاقه‌ام نبود، اما از مادرم به‌خاطر پخت غذا تشکر می‌کردم و قدردانی می‌کردم.
ب) در همسایگی ما پیرمردی تنها زندگی می‌کند. صبح که از خواب بیدار شدم، دیدم خیابان پر از برف شده است برف‌های جلوی درب منزل او را جمع می‌کردم و خوراکی‌های مورد نیازش را می‌خریدم تا به او کمک کنم.

با پیشنهادی که در هر موقعیت به من دادید بگویید شکر کدام نعمت‌ها را به‌جا می‌آورم؟ هرچه تعداد نعمت‌ها بیشتر باشد امتیاز بیشتری خواهید گرفت.
پیشنهاد الف) نعمت خانواده، نعمت سلامت، نعمت روزی (غذا)
پیشنهاد ب) نعمت توانانی جسمانی، نعمت منابع مالی، نعمت دست و پا

5- دانش‌آموزان عزیز؛ داستان زیر را ادامه دهید و نشان دهید حقوق حیوانات را رعایت کرده‌اید. جذابیت داستان هم‌ امتیاز ویژه دارد.

«یک روز سرد زمستانی من و خواهرم زهره در انباری خانه به‌دنبال اسباب‌بازی‌های قدیمی بودیم. پدرم که برای ریختن برف‌های پشت‌بام رفته بود، سراسیمه آمد و همان‌طور که دنبال جعبهٔ مناسبی می‌گشت، با ناراحتی و دلسوزی گفت: «گربه‌های بیچاره!» دَوان‌دَوان ما هم دنبال پدر رفتیم. بچه‌گربه‌ها از شدت سرما به‌زیر کولر پناه برده بودند و می‌لرزیدند ................................................»
پدر با نگرانی گفت: این‌ها نمی‌توانند این‌طور بمانند، باید یک جایی گرم برایشان پیدا کنیم!» خواهرم زهره سریع به داخل خانه دوید و چند پتوی قدیمی که داشتیم آورد. من هم در کنار پدر به آرامی بچه‌گربه‌ها را یکی‌یکی از زیر کولر بیرون آوردم و به داخل خانه بردیم.
پدر یک جعبهٔ بزرگ چوبی پیدا کرد و آن را با چند پتو پوشاند تا بچه‌گربه‌ها داخل آن راحت و گرم شوند. من و خواهرم هم هرکدام یک بطری آب گرم پیدا کردیم و کنار جعبه گذاشتیم تا سرما بیشتر اذیتشان نکند.
بعد از اینکه بچه‌گربه‌ها را در محیطی امن و گرم قرار دادیم، پدر گفت: «این کار وظیفهٔ ماست که از حیوانات حفاظت کنیم، به خصوص زمانی که آن‌ها به کمک نیاز دارند.»
حس خوبی داشتم وقتی می‌دیدم که حتی در سردترین روزهای زمستان، گربه‌ها با محبت و توجه ما توانسته بودند کمی آرامش پیدا کنند. این برای من یک یادآوری بود که باید همیشه به حقوق حیوانات احترام بگذاریم و در مواقع نیاز، به آن‌ها کمک کنیم.

فعالیت‌های عملکردی (صفحهٔ 101 کتاب درسی)

 

1- مناجات شاکرین (فردی)

بندهٔ دوست داشتنی خدا! اگر بخواهی از خداوند مهربانت، به‌خاطر نعمت‌هایی که به تو عطا کرده، تشکر کنی، چگونه با او سخن می‌گویی؟ برای این‌کار می‌توانی از مناجات درس الگو بگیری و متن زیبایی بنویسی.

2- الگو بگیریم

جدولی به‌سلیقهٔ خود طراحی کنید. توانمندی‌ها و استعدادهای خود را در یک ستون فهرست کنید. سپس در مقابل هریک از آن‌ها بنویسید چگونه مانند شهید چمران شکر آن را به‌جا می‌آورید. بعد از دو هفته به‌ میزان موفقیت خود امتیاز و گزارش آن را به‌کلاس ارائه دهید.

درس 7: تویی آبادی زندگی‌ام